بهمنيار از شاگردان بنام ابوعلي سينا بود ، به او پيشنهاد كرد كه : « استاد چرا ادعاي نبوت و پيامبري نمي كني ؟»
بوعلي به او پاسخي نداد .
در يكي از شبهاي سرد كه هوا يخبندان بود و هردو زير كرسي گرم خفته بودند ، بوعلي گفت : تشنگي مرا رنج مي دهد، كمي آب براي من حاضر كن .
او به خاطر اين كه از زير كرسي گرم خارج نشود ، گفت : « استاد آب در چنين موقعي براي سينه شما ضرر دارد.» بو علي گفت :« استاد تو در طب منم !تو به من دستور مي دهي ؟» بهمنيارگفت :« حقيقت اين است كه من نمي توانم براي آوردن آب سرماي خارج را تحمل نمايم . »
در همين حال صداي مؤذن از ارتفاع گلدسته به گوش رسيد : « الله اكبر . . . . »
بوعلي گفت : اي بهمنيار ! نبوت و پيامبري لايق آن كسي است كه خودش چند صد سال است از دنيا رفته ، ولي اكنون مؤذن به عشق و محبت او بر بالاي مأذنه رفته و نام وي را به عظمت و بزرگي ياد مي كند ؛ نه من كه استاد تو هستم و حاضر نيستي كمي آب براي رفع تشنگي من بياوري .»
برچسب:
نویسنده: سارا